السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
177
تفسير الميزان ( فارسي )
كه او براى تو حلال است و براى تو خلق شده بعضى گفتهاند : آن چاهى را ديد كه در ته آن بيچاره بود ، و ديد كه فرشته اى لب آن چاه ايستاده مىگويد : اى يوسف ! آيا بيچارگى آن روزت فراموشت شده . بعضى ديگر گفتهاند : زليخا را به صورتى بسيار زشت ديد و از او فرار كرد . بعضى گفتهاند صدايى شنيد كه مىگويد : اى يوسف به سمت راستت نگاه كن ، وقتى نگاه كرد اژدهايى عظيم ديد - كه بزرگتر از آن قابل تصور نبود ، و مىگفت : زناكاران فردا در شكم منند ، لا جرم يوسف فرار كرد . اين بود گفتار غزالى . از جمله حرفهاى ديگرى هم كه زدهاند اين است كه يعقوب در برابرش مجسم شده و ضربه اى به سينه اش زد كه در يك لحظه شهوتش از سر انگشتانش بريخت . اين روايت را الدر المنثور از مجاهد و عكرمه و ابن جبير آورده ، و به غير اين ، روايات ديگرى هم آورده است . « 1 » جواب روايت سيوطى اين است كه علاوه بر اينكه يوسف ( ع ) - همانطور كه قبلا اثبات شد - پيغمبر و داراى مقام عصمت الهى بوده و عصمت ، او را از هر لغزش و گناهى حفظ مىكرد ، علاوه بر اين ، آن صفات بزرگى كه خداوند براى او آورده و آن اخلاص عبوديتى كه در باره اش اثبات كرده جاى هيچ ترديدى باقى نمىگذارد كه او پاك دامنتر و بلند مرتبه تر از آن بوده كه امثال اين پليديها را به وى نسبت دهند ، مگر غير اين است كه خدا در باره اش فرموده : « او از بندگان مخلص ما بود ، نفس خود را به من و بندگى من اختصاص داده و من هم او را علم و حكمت دادم و تاويل احاديث آموختم » و نيز تصريح مىكند كه « او بنده اى صبور و شكور و پرهيزكار بوده به خدا خيانت نمىكرده ، ظالم و جاهل نبوده ، از نيكوكاران بوده به حدى كه خداوند او را ملحق به پدر و جدش كرده است » . و چگونه چنين مقاماتى رفيع و درجاتى عالى جز براى انسانى كه صاحب و جدان پاك و منزه در اركان ، و صالح در اعمال و مستقيم در احوال ميسر مىشود ؟ و اما كسى كه به سوى معصيت گرايش يافته و بر انجام آن تصميم هم مىگيرد آن هم معصيتى كه در دين خدا بدترين گناهان شمرده شده ، يعنى زناى با زن شوهردار ، و خيانت به كسى كه مدتها بالاترين خدمت و احسان به او و به عرض او كرده ، و حتى بند زير جامه خود را هم باز نموده و در جايى از آن زن نشسته كه شوهران با زنان خود مىنشينند ، آن وقت آياتى يكى پس از ديگرى از طرف خدا ببيند و منصرف نشود ، و نداهايى يكى پس از ديگرى بشنود و باز حيا نكند و دست برندارد ، تا آنجا كه به سينه اش بزنند و شهوتش از نوك انگشتانش بريزد ، و اژدهايى كه بزرگتر از آن تصور نشود ببيند
--> ( 1 ) الدر المنثور ، ج 4 ، ص 13 .